درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد

روز شعر و ادب پارسی فرخنده باد

ایران با تاریخ پر فراز و نشیبش، تمدنی که نه‌تنها در بناها و تاریخ، بلکه در واژه‌ها و اندیشه‌ها ریشه دارد

روز شعر و ادب پارسی  فرخنده باد

وقتی از شعر و ادب پارسی سخن می‌گوییم، در حقیقت از ریشه ها و ستون‌های اصلی و عمیق تمدن ایران یاد می‌کنیم؛ که هزاران سال فرهنگ و خرد را در جان این سرزمین جاری کرده است.ایران با تاریخ پر فراز و نشیبش، تمدنی که نه‌تنها در بناها و تاریخ، بلکه در واژه‌ها و اندیشه‌ها ریشه دارد. از فردوسی که با شاهنامه زبان و هویت ایرانی را پاسداری کرد، تا سعدی که اخلاق و انسانیت را در قالب نثر و نظم به جهان آموخت، و حافظ که عشق و راز زندگی را به ابدیت سپرد و غزل‌هایش همچون آیینه‌ای روشن در خانه‌های ما هنوز زنده‌اند؛ قدرت واقعی این ادبیات در همین جاست، پیوند دادن گذشته و آینده، روایت کردن هم‌زمان تاریخ، فلسفه و احساس.

ادب پارسی، شعر فارسی تنها میراثی از گذشته نیست؛ بخشی زنده از تمدن ایرانی است که همیشه فراتر از مرزها رفته و سفیری برای فرهنگ ایرانی بوده است. کلمات شاعرانه در گفت‌وگوهای ساده‌مان، در ضرب‌المثل‌ها و حتی در شیوه نگاه‌مان به دنیا ریشه دوانده‌اند.این زبان توانسته در سخت‌ترین روزگارها امید و پایداری را زنده نگه دارد و در روزهای شکوفایی، زیبایی و عشق را به جهانیان عرضه کند. این همان قدرتی است که باعث شده ادب پارسی از دل قرن‌ها عبور کند و همچنان راهنمای فکر و احساس ایرانیان باشد. اگر به تاریخ بنگریم، می‌بینیم شعر فارسی همان رشته‌ای است که ایران را با گذشته‌اش پیوند زده و آینده‌اش را نیز روشن نگاه می‌دارد. قدرت واقعی این میراث در همین استمرار است؛ اینکه هنوز در زبان روزمره ما جاری‌ست، در اندیشه ما اثر می‌گذارد، و همچنان توان ساختن رؤیا و معنا برای فردای ایرانیان را دارد.امروز اگر از هویت و فرهنگ ایرانی سخن می‌گوییم، بی‌گمان شعر و ادب پارسی ستون اصلی این بناست؛ ستونی که نه‌فقط ما را به گذشته باشکوه‌مان پیوند می‌دهد، بلکه افقی روشن برای فردا ترسیم می‌کند.

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد

نهالِ دشمنی بَرکَن که رنج بی‌شمار آرد

چو مهمانِ خراباتی به عزت باش با رندان

که دردِ سر کشی جانا، گرت مستی خمار آرد

شبِ صحبت غنیمت دان که بعد از روزگارِ ما

بسی گردش کُنَد گردون، بسی لیل و نهار آرد

عَماری‌دارِ لیلی را که مَهدِ ماه در حکم است

خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

بهارِ عمر خواه ای دل، وگرنه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هِزار آرد

خدا را چون دلِ ریشم قراری بست با زلفت

بفرما لعلِ نوشین را که زودش باقرار آرد

در این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه‌سر، حافظ

نشیند بر لبِ جویی و سروی در کنار آرد

 

غزل 115 حافظ شیرازی

نظرات

Captcha