تا غروب
.jpg)
ارشتاد سپنتا:
فیلم سینمایی تا غروب بر اساس قصهای کوتاه با عنوان یک انسان چقدر زمین میخواهد از تولستوی، به نویسندگی و کارگردانی جعفر والی میباشد که در هفتمین جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد.
در متن اصلی مسائل متافیزیکی نظیر شیطان و غیره بود که در کار وجود ندارد، قصه گنجایش دراماتیزه شدن را داشت. نه اینکه قصه بلندی باشد، یک نوول کوتاه بود که در مجله سخن چاپ شده بود. در آنجا ماجرا از یک شرطبندی در میان تاتارها شروع میشد و فضایی متفاوت با فضای فیلم تا غروب داشت، فضای فیلم، روستای اجدادی جعفر والی یعنی “ولیان” در طالقان است! روستایی که او اهالی آن را خوب میشناخت و حتی این فیلمنامه را دقیقا در محل رویدادها نوشت و لحظههای آن در مدتی که در روستا بود نگاشته شد و به همین دلیل او دقیقا میدانست در چه جاهایی فیلمبرداری دارد.
قصه رئال است و من سعی کرده ام آن را به اسطوره نزدیک کنم ، موارد مشابه این اسطوره در قصه های ملی و اسطوره های جهانی وجود دارد و جزو قصه های فولکوریک خودمان هم هست .
جعفر والی درباره نوشتن فیلمنامه این اثر چنین گفته: من داستان تولستوی را خوانده بودم و میخواستم آن را پانتومیم کنم اما نشد، رگه قصه را دنبال کردم و و آن را چند بار نوشتم و نهایتا آن را در لوکیشن نوشتم با آدمهای آن منطقه. وقتی بعد از مدتها دوباره قصه تولستوی را خواندم دیدم چه شانسی آوردمام ! قصه در روال دیگری افتاده بود ، ایرانی شد. میتوانم بگویم فقط یک رگه از قصه تولستوی قرض گرفتیم و مابقی دوبارهسازی شد و به شکل ایرانی در آمد ، کار ما از یک دیدگاه عرفانی ایرانی برخوردار است بیآنکه ادعای ساخت یک فیلم عرفانی مطرح باشد منظورم این است که خواه ناخواه اینطور در آمده.
قصه با یک واقعیت شروع میشود و در سیر خود کوشش داشتم آن را به یک فضای اسطورهای نزدیک کنم چرا که قصه اصلی هم یک اسطوره انسانی است ، شبیه این قصه را ما در ادبیات خودمان هم داریم ، به آدمی میگویند بدو و هر زمینی را که در این دویدن میتوانی صاحب شوی از آن توست.
درونمایه فیلم سینمایی تا غروب مسائل اجتماعی، فلسفی و عرفانی است. نمیشود آنها را از هم تفکیک کرد. فیلم شباهتی به هیچ فیلم دهقانی ایرانی (نظیر خاک، گاو و…) ندارد. این نگاهی توریستی به روستا نیست بلکه همان است که در واقع در روستا وجود دارد، جامعیت مفاهیم این فیلم فراتر از مسئله ارباب و رعیتی و امثال اینهاست، انسان بیش از هر چیز در این دنیا درگیر مسائل ذهنی خودش است، مسئله ارباب و رعیت دیگر کهنه شده است.
.jpg)
علیرضا گلی :
من یکی دو روز قبل از دیدن فیلم غروب، فیلم جنگیر(The.Exorcist.1973) اثر آقای ویلیام فریدکین (William Friedkin) را دیدم، گذشته از گونه های فیلم، من فیلم غروب آقای والی را از لحاظ تصویر برداری، تدوین، نورپردازی(که بیشتر طبیعی بود)، بازی ها، شخصیت پردازی، روند داستان، زمان فیلم و ... را بیشتر پسندیدم و فیلم قوی تری دیدمش.
(حال ممکن است با این نظر کلی برای خودم دردسر خریده باشم)
انسان، موجودی طماع و حریص است، خداوند هم در قرآن به این موضوع اشاره دارد؛ به ظاهر فیلم، در مورد فرسودگی روح انسان حرف میزند، اما در عمق و ژرفای داستان چیز دیگری پنهان است،
به قول دیالوگ آقای کبیری که آخرای فیلم میگه:
- همراه : شما از این آدم یه حیوون ساختین،
- آقای کبیری: من فقط زمینه بروز را بوجود آوردم، خوب یا بد.
فیلم غروب، فیلمی کلاسیک که در مرز میان درام روانشناختی و سینمای اجتماعی شاعرانه حرکت میکند.
فیلمی که به غیر از چند پلان، در فضای خارجی روستایی فیلمبرداری شده، بیشتر حرکات دوربین روی سه پایه کنترل شدن، حرکات دوربین اصلا اغراق آمیز نبوده و تقریبا در نماها تلاش شده بود که اصول اصیل و کلاسیک رعایت شوند،
از لحاظ میزانسن و کات در فیلم ایراداتی هم قابل مشاهده بود، مانند زمانی که آقا زبی لب جوب نشسته و کاسه ی آبی(بادیه) را میبیند، بخاطر بهم ریختیگی میزانسن و درست نبودن روند بازی ما شاهد یک کات بد بودیم، کات نه بخاطر جایگاه دوربین بلکه بخاطر درست نبود روند و توالی بازی شکل صحیح خودش را از دست داده. ای کاش بازیگر به بازی شستن دستانش ادامه میداد.
تدوین در «غروب» آرام، منظم و بهشدت ریتم محور است. از دید آموزشی، این فیلم میتواند نمونهای دقیق از تدوین تأملی (Reflective Editing) باشد؛ جایی که تدوین برای «بیان زمان ذهنی» استفاده میشود نه فقط برای پیشبرد قصه.
در روند داستان و زمانی که آقای زبی در حالی که خرک را به دوش دارد گذر زمان برخلاف عادت همیشگی که با برهم نمایی یا همان دیزال تعریف میشود،(البته که میدانیم برای گذر زمان راه های مختلف دیگری نیز وجود دارد) اینبار کارگردان از یک تروکاژ، بهتر بگویم افکت حرکتی (ترنزیشن Transition ) ساده استفاده میکند، تصویر از چپ به راست برش میخورد تا تصویر زیرین مشخص شود، تصویر زیرین زمان و مکانی جلوتر را نشان میدهد. (خب این هم یک مدلی است برای خودش، اما به نظرم من این هم ایراد است، ای کاش تصویر هارد کات میشد، همان کات ساده ی خودمان،چرا؟ چون فیلم را از حالت کلاسیک خودش خارج کرده است)
و اما آخر فیلم، جایی که برای آقا زبی دیگر نفسی باقی نمانده وسینه خیز به سمت نقطه ی شروع حرکت خودش برمیگردد، نماهای نسبتا طولانی، کات ها کاملا ساده، گاهی دوربین روی دست گاهی روی سه پایه، نورپردازی بهره گیری از نور طبیعت، نکتهی قابل تعملی وجود ندارد؛ گاهی اهالی روستا او را به شکل هیولایی میبینند (شاید به خاطر دیالوگی که او را حیوان خطاب کرده است) و از او میترسند و دوری میکنن، ای کاش آخر فیلم اینگونه به نمایش در نمی آند، به شخصه ذوق من در آخر فیلم کور شد، اهالی که به قصد کشتن آقا زبی رفته بودنند حالا از او میترسند، کاش با دیدن وضعیت آقا زبی فقط با نگاهشان او را تعقیب میکردند، این گونه حتی قساوت قلب (سندگی دلی) اهالی روستا به چشم می آمد، نگاهی که ما (انسان) برای منفعت و بهره ی خودمان چگونه نظاره گر فرو ریختن انسان دیگری هستیم.
در مورد میزانسن، اگر من بودم دقیقا پلان آخر را از همان زاویه میگرفتم اما با یک تغییر حرکتی، دوربین را آرام حرکت میدادم و با ترکیب چند حرکت به نمایی میرسیدم که آقا زبی را از بالا ببینم، یعنی زوایه آخر دوربین چشم خدا و یا همان OverHead، به قول فضا مجازی کار ها نمای تاپ داوون TopDown، اسم این نما نمیدونم از کجا آمده است.
در کل فیلمی بود که شاید دوباره نگاهش نکنم، ولی " دوستش " دارم.

عکس کارگردان، جعفر والی