Million Dollar Baby





ارشتاد سپنتا:
خشم احساسی است که با ما زاده می‌شود و پیوسته با ما در تمام لحظات زندگی جریان دارد. این احساس، زمانی که جلوه بیرونی پیدا می‌کند، نام خشونت را بر آن گذاشته می‌شود.
عزیز میلیون دلاری، بیش از هر چیز، درامی است درباره این احساس همیشگی ما و نمایشی از جلوه بیرونی آن است. البته در این فیلم، سعی بوده تا خشونت به شکل یک عنصر کاربردی برای انسان و به تعبیر خود ایست‌وود انسانیت وجود دارد؛ اول آن که خشونت باعث افزایش خشونت می‌شود و دوم آن‌ که خشونت، نوعی تخلیص و تزکیه است و این فیلم گویا بیشتر خواهان آن است که به قسم دوم نظر داشته باشد.
بقول اسکراپ‌؛ مردم عاشق خشونتن. مگی، دختری‌ که از بدبختی‌هایش، از جبر جامعه، از فقر و فلاکت، از ترس، از جبر خانواده، از مادر تنبل و بی‌مسئولیت، از بی‌احترامی جامعه به او، از تأثیرات ناپاک، از بی‌مصرفی و از یأس در جنوب غربی میسوری هزاران مایل فرار کرده تا روی پای خودش بایستد و جامعه به او احترام بگذارد و او را به‌حساب آورند تا به یک تطهیر تراژیکی برسد. همان قولی ‌که اسکراپ درباره‌ی بوکس می‌گوید: «مردم عاشق خشونتن، اون‌ها به خروسی که گردن یه خروس دیگه رو پاره می‌کنه‌، نگاه می‌کنن. اون‌ها توی تصادف سرعت ماشین خودشون رو کم می‌کنن تا جسد آدم‌ها رو ببینن، اون‌ها بیرون یه‌باره می‌ایستن تا چاقوکشی دوتا دوست رو تماشا کنن.»
داستان این فیلم ممکن است هرکسی را به اشتباه بیاندازد که با یک فیلم بوکس بازی روبرو است. و بوکسوری است که در فقر زندگی می‌کرده و بعداً با یک تصمیم قاتع به جایگاه بالایی دست یافته. راجر ایبرت کاملاً درست و دقیق گفته است که این فیلمنامه «درباره یک بوکس‌باز است، ولی بوکس‌بازی نیست.»
این همان اشتباهی است که به قول ایست‌وود، کمپانی برادران وارنر هم کردند.
شخصیت اصلی محبوب میلیون دلاری، مگی در دایره وسیعی به‌نام جبر قرار دارد. او به‌طور مطلق مجبور نیست، اما آزادی‌اش نیز مرزی دارد و اراده او تنها در داخل دایره محصور جبر معنا می‌گیرد. محصور شدن رینگ با طناب‌ها و مسابقات مکرر برای مگی و آماده بودن زمینه حوادث بیشتر و دیالوگ ابتدایی اسکراپ چنان‌که گذشت اقتدار و قدرت جبر را به آدمی گوشزد می‌کند.
همه این سلسله اتفاقات به‌راحتی می‌توانست رخ ندهد، اگر فرانکی شرط 40 به 60 را قبول می‌کرد، اگر مگی روی خود را به‌طرف فرانکی نمی‌کرد. اگر مگی گارد خود را پایین نمی‌آورد، اگر مگی یک لحظه به‌طرف بلو بیر برنمی‌گشت و مشت محکم را از طرف بلو بیر دریافت نمی‌کرد، اگر رفتار کاسب‌کارانه مادر و خواهر و برادر مگی هنگامی‌که به ملاقاتش در بیمارستان می‌روند و او را در حال مرگ می‌یابند تا پول‌ها و دارایی‌اش به مادرش برسد، نبود، اگر دستیار فرانکی چهارپایه را روی رینگ اشتباهاً و در غیر وقت معمول نمی‌گذاشت.
اگر مگی به‌سمت چهارپایه سقوط نمی‌کرد، اگر فرانکی موفق می‌شد چهارپایه را بردارد، اگر سر مگی به چهارپایه اصابت نمی‌کرد و اگر فرانکی بر روی اعتقاد خود که زن تعلیم بوکس نکند، می‌ماند. و اگر اسکراپ اصرار بر این تعلیم نمی‌کرد. اگر اسکراپ، دستیاری فرانکی را قبول می‌کرد و به همراه فرانکی و مگی به مسابقه می‌آمد. اگر مگی همین‌جا برنده می‌شد، هزار اما و اگر دیگر.
اما انگار همه‌چیز طوری چیده شده بودکه مگی در آن روز با بلو بیر مبارزه کند و فرانکی شرط را قبول نکند و مگی مشت محکم را از بلو بیر دریافت کند و زندگی‌اش و خوشبختی‌اش برای همیشه تحت تأثیر قرار گیرد؛ این همان چیزی است که به آن می‌گوییم نقش تقدیر در رستگاری بشر.
در این میان فیلم دغدغه این را هم دارد که تلنگری به مخالفان اخلاقی «خوش میری» و «هومرگ» و رهبران مذاهب مختلف بزند که با وضع این قانون و قانونی شدن هومرگ در سراسر جهان «مرگ با آرامش» را تسهیل کند.
و تسلیم شدن انسان در برابر جبر و بیماری و... را برای او راحت‌تر کند. (مانند فیلم دریای درون ساخته آلخندرو آمنابار) و باعث شود او به‌راحتی تسلیم شود.
شاید این حمایت فرانکی از قتل ترحمی مگی بتواند جنگیدن مگی با تقدیر را برای او راحت‌تر کند؛ حمایتی که پدرش از اکسل کرد. محبوب میلیون دلاری فیلمی است درباره تقدیر و نقش آن در خوشبختی یا بدبختی انسان‌ها، از طرف دیگر قصد دارد نقش فرد و جامعه را هم در این خوشبختی و یا بدبختی به تصویر بکشد.
سرنوشت فرانکی و اسکراپ و مگی جوری به یکدیگر گره خورده‌ که تفکیک آن‌ها از هم محال است. این جنبه از فیلم در فیلم‌های کلینت ایست‌وود به‌تصویر کشیده شده‌اند. نماهای تقدیرگرایانه و حرکت آگاهانه دوربین، به طرف رینگ، قبل از آن ضربه مرگ‌بار که نشانه‌ای از تقدیر شوم است و فضاهای منقلب کننده به همراه موسیقی خود ایست‌وود، تأثیرگذار است. > اشی مشی ارشتادسپنتا919: یک نکته جالب دیگر در این فیلم ریشه اسم مگی است که در زبان شناسی، مغ است و به ایران باستان برمی‌گردد به معنی جادو.
مگی جای دختر فرانکی را که 25 ساله است و او را ترک کرده می‌گیرد. چه جادویی بالاتر از این‌که اراده و عزم و انرژی و شور مگی پس از سال‌ها به فرانکی مفهوم زندگی را داد. که هم یک مربی باشد و هم یک پدر که در تمام سال‌های از دست دادن دخترش، آرزو داشت.
به گفته‌ی اسکراپ: «اگه توی بوکس جادویی باشه، اون جادوی مبارزه‌ای فراتر از تحمله. مبارزه‌ای آن‌سوی دنده‌های شکسته، کلیدهای خراب شده و چشم‌های زخم شده» و همچنین «این جادو یعنی ریسک کردن توی همه چیز» و چه جادویی بالاتر از این‌که مگی به فرانکی قدرت ریسک می‌دهد.


در ابتدای فیلم، فرانکی از کشیش درباره‌ی تثلیث سوال می‌کند و آن‌را با یگانگی خداوند ناسازگار می‌نامد. در ابتدا به‌نظر می‌آید این یک نقد کلامی در مذهب است، اما در واقع نوعی تثلیث درد است که در آن مگی به شکل مسیح تجلی می‌یابد.
در دوجا می‌توان اشاره مستقیم به مسیح کرد (موکوشله: عزیز من، خون من) و آنجا که فرانکی پیشانی مگی را با روغن مسح می‌کند اشاره مستقیم به مسیح دارد. برای آن‌که این را احساس کرد باید از تعصب و تحجر دور ماند.


خارج از قاب این فیلم ایمان جالب بوده؛
در ابتدا پل هگیس می‌خواست خودش این فیلم را کارگردانی کند. حتی مورگان فریمن و هیلاری سوانک و کلینت ایست‌وود را برای نقش‌ها در نظر داشت. قرار بود تهیه‌کننده کار هم باشد. بنابراین فیلمنامه را برای او هم فرستاد و کلینت گفت: قصد بازی ندارد چون به‌عنوان یک پیرمرد دیگر بازنشسته شده است. اما از فیلمنامه خیلی خوشش آمد و شیفته‌اش شد.
ایست‌وود عاشق شخصیت‌هایی است که ابتدا پیش‌داوری دارند؛ کسانی‌که دلایلی برای طرد کردن فردی دارند و بعداً رفته‌رفته به جایی می‌رسند که پیش داوری غلط از آب در می‌آیند. (فرانکی درگیری‌هایی با دختر خودش دارد و ابتدا روی خوشی به مگی نشان نمی‌دهد.)
کمتر تهیه‌کننده‌‌‌ای یا شرکت فیلمسازی حاضر به سرمایه‌گذاری روی آن فیلمنامه بود. و این نیز بیشتر به‌دلیل کلیشه گریزی بود که فیلمنامه‌نویس از ژانر فرعی مشت زنی پیشه کرده بود. در نهایت کمپانی برادران وارنر نیز آن‌را معلق نگه داشتند ولی تام رزونبرگ که هزینه فیلمنامه را تقبل کرده ‌بود از آن خیلی خوشش آمد. و اگر اصرار کلینت ایستوود برای ساخت آن نبود، چه بسا تاکنون نیز بلا تکلیف می‌ماند.
همچنین در وارنر معتقد بودند که فیلمی درباره ورزش بوکس، مشتری نخواهد داشت.
در پاسخ ایست‌وود نیز بر این عقیده بود: «این یک فیلمنامه ورزشی درباره مشت‌زنی نیست بلکه قصه‌ای خانوادگی و عاشقانه پدر/فرزندی است که گذشته جنبه ورزشی‌اش عناصر متعدد دیگری نیز دارد...»
کلینت ایست‌وود پیام داد که من به‌ هر حال این فیلم را می‌سازم. با کمک وارنر یا بدون آن. و گفت: «قول نمی‌دهم فیلم پرفروشی باشد فقط سعی‌ام را خواهم کرد تا فیلمی از کار در بیاید که وارنر به آن افتخار کند.»
روزنبرگ با کمپانی‌های دیگر تماس گرفت ولی آدم اهل ریسکی پیدا نکرد. سرانجام آلن هورن، مدیر‌کل تولیدات وارنر به ایست‌وود گفت که نمی‌توانند اجازه دهند که او نزد کمپانی‌های دیگر برود. به این ترتیب، نیمی از سرمایه‌های فیلم را تأمین کردند. نیم دیگر را شرکت مستقل لیک‌شور (همان روزنبرگ) در اختیار کلینت ایست‌وود گذاشت.
هیلاری سوانک در طول سه الی چهار ماه برای این فیلم، حسابی تمرین کرد، رژیم گرفت، روزانه دو ساعت بوکس کار کرد و دو ساعت وزنه و هالتر برداشت. حدود ۹ کیلو چاق‌تر شد تا شکل و شمایل باورپذیر قهرمان ماجرا را پیدا کند. کارهایی که مگی توی رینگ انجام می‌دهد، کار خود هیلاری است.


درباره فیلمنامه
هگیس این فیلم را براساس داستان کوتاه عزیز میلیون دلاری نوشت. این داستان یکی از داستان‌های مجموعه داستان‌های کوتاه طناب‌ها می‌سوزند، نوشته‌ی اف. ایکس. تول (که نام واقعی‌اش « جری‌ بوید» است.)
این مجموعه داستان کلاً درباره‌ی بوکس و بوکسورها بود. خود تول هم سابقاً یک مربی بوکس بود و بسیاری از این داستان‌ها را براساس تجربیات و مشاهدات خودش نوشته و به خاطر همین، داستان‌ها بسیار زنده‌ هستند و فضای واقعی از دنیای درون رینگ را تصویر می‌کند. در واقع این فیلمنامه از ۲ داستان کوتاه اقتباس شده‌ است یکی همان داستان طناب‌ها می‌سوزند است و یکی هم داستان آب منجمد.
پل هاگیس شخصیت ادی اسکراپ را از آب منجمد گرفته است و بین او و فرانکی یک رابطه دوستی سی‌ساله برقرار کرده ‌است. نتیجه نسخه اولی که پل هگیس از ترکیب دو داستان نوشته بود پیچیده و افتضاح بود. بعد به این نتیجه رسید که تمرکزش را روی داستان عزیز میلیون دلاری بگذارد. و دوستش بابی مورکو (که یکی از تهیه‌کنندگان کار بود) کمک زیادی در این راه به او کرد.